مکتوب

شعر شهادت امام رضا علیه السلام – بخش اول

نوشته شده توسط گروه فرهنگی امیدواران

شاعر: یوسف رحیمی

خورشید سر زد از سحرت أیها الغریب

از سمت چشم های ترت أیها الغریب

تو ابر رحمتی که به هر گوشه سر زدی

باران گرفت دور و برت أیها الغریب

جاری ست چشمه چشمه قدمگاه تو هنوز

جنت شده ست رهگذرت أیها الغریب

تو آفتاب رأفتی و کوچه کوچه شهر

در سایه سار بال و پرت أیها الغریب

با این همه، غریبِ غریبان عالمی

داغی نشسته بر جگرت أیها الغریب

از کوچه های غربت شهر آمدی ولی

داری عبا به روی سرت أیها الغریب

آقای من! نگو که تو هم رفتنی شدی

زود است حرف از سفرت أیها الغریب

شکر خدا جواد تو آمد ولی هنوز

بارانی است چشم ترت أیها الغریب

یک عمر خواندی از غم آقای تشنه لب

با اشک های شعله ورت أیها الغریب

هر گوشه‌ای ز حجره که رو می ‌کنی دگر

کرب و بلاست در نظرت أیها الغریب

در قتلگاه، لحظه ی آخر چه می کشید

جدِّ ز تو غریب‌ترت أیها الغریب

چشمان اهل خیمه دگر سوی نیزه هاست

ظهر قیامت است و سری روی نیزه هاست 

 

شاعر: مهدی صفی یاری 

تقدیم به امام عصر (عج)

از من بپذیر نوکری هایم را

کوتاهی چشم و سینه و پایم را

آقا شب آخر صفر خالی کن

در صحن امام رضا خودت جایم را

***

تقدیم به علی بن موسی الرضا (ع(

ما را ز مسیر کربلا آوردند

با گریه ز شهر غصه ها آوردند

دیشب دلمان مدینه بود و امشب

ما را سر سفرۀ شما آوردند

  

شاعر: حسن لطفی 

بر آه آهِ من جگر سخت خاره سوخت

بر وای وای من دل سنگ ستاره سوخت

همچمون کبوتران ز عطش بال می زنم

لب تشنه ام ،دلم ،جگر پاره پاره سوخت

آتش گرفته ام ،نفسم بند آمده

پا می کشم ز غم، چه کنم ؟ راه چاره سوخت

می سوزم و هوای دلم دشت کربلاست

آنجا که از غمی دل صدها شراره سوخت

ای زهر داغ حرمله را تازه کرده ای

سوگند بر رباب که با گاهواره سوخت

یک تیر آمد و سه هدف را نشانه کرد

سر بسته گفته ام نفس شیر خواره سوخت

شاعر: محمود ژولیده

ای جلوۀ جلال خدا یا اباالحسن

وی مظهر جمال خدا یا اباالحسن

چون فاطمه تو بضعۀ خیر البشر شدی

دیدار تو وصال خدا یا اباالحسن

ای هشتمین امیر ولا حضرت رئوف

آقا بگیر دست مرا حضرت رئوف

تا زیر سایۀ حرم حضرت توئیم

ما سر سپردۀ کرم حضرت توئیم

از بسکه لطف جاریِ سلطانی اَت رسد

ما سائلان محترم حضرت توئیم

دار الضیافه ات نه فقط در جوار توست

عالم ضیافت است و جنان سفره دار توست

باللَه زیارت تو مرا مشهد الحسین

آری شهادت تو همان اَشهد الحسین

کن روزی ام که از در باب الجواد تو

از مشهد الرضا بروم مشهد الحسین

ما ریزه خوار خوان نعیم ولایتیم

زنده به زیر پرچم سبز هدایتیم

دل ها نشسته اند سر راهت ای رضا

داریم اشتیاق رخ ماهت ای رضا

گفتی حدیث سلسله را در دیار ما

ایران سراسر است قدمگاهت ای رضا

ما عشق را ز نور صدایت شناختیم

توحید را به یُمن ولایت شناختیم

تو آمدی که کشور ما حیدری شود

خاک شلمچه تا همه جا کوثری شود

آنروز قصۀ شهدا را رقم زدی

تا امتی فدای تو و رهبری شود

شکر خدا که کوفه نشد این دیار نور

تو ماندی و قوام گرفت انفجار نور

شکر خدا که مردم ما کربلایی اند

اهل وفا و عاطفه و آشنایی اند

شکر خدا که آب نبستند بر شما

این خود نشانه ای است که امت ولایی اند

افسوس اهل جورِ زمانه خبر شدند

غافل خواص و ، اهل ستم معتبر شدند

شاعر: مجتبی شکریان همدانی
 

پر اشک است دو چشم تر تو

شده وقت نفس آخر تو

در دل حجره زمین افتاده

به روی خاک چرا پیکر تو

مرغ بسمل شدی و بال زدی

خاک حجره است به روی پر تو

آنقدر فاطمه گفتی آمد

و شده سینه زنت مادر تو

خواهرت نیست کنارت اما

هتک حرمت نشده خواهر تو

گریه می کرد کنار تو جواد      

       خوب شد آمده او در بر تو

جگرت پاره تنت سالم بود

هست در دست تو انگشتر تو

گر چه از زهر گلویت می سوخت

پاره پار ه نشده حنجر تو

سر تو در بدنت باقی ماند

به سر نیزه نرفته سر تو

تو سخن گفتی و سنگت نزدند

روی نیزه نشده منبر تو

به روی خاک نشستی اما

دل گودال نشد بستر تو

تشنه بودی و نزد هیچ کسی

خیزرانی به لب اطهر تو

همۀ شهر عزادارت بود

اشکریزان همه در محضر تو

من بمیرم که به دروازۀ شام

به سری سنگ زدند از سر بام

***

شاعر: حسن لطفی
 

از داغ زهر پیکرم آتش گرفته است

گویی تمام بسترم آتش گرفته است

تر میکند لبان مرا کودکم ولی

از تشنگی، لب ترم آتش گرفته است

پا میکشم به خاک و نفس میزنم که شهر

از آه آهِ آخرم آتش گرفته است

حالا کبوتران به غمم گریه میکنند

از بال و پر زدن،  پَرم آتش گرفته است

امشب تمام حجره ی من کربلا شده

یک جرعه آب ، حنجرم آتش گرفته است

امشب دوباره خیمه ی آتش گرفته را

میبینم و سراسرم آتش گرفته است

سر ها به روی نیزه و سرنیزه ها به تن

یک دشت در برابرم آتش گرفته است

فریاد دختری ز دل خیمه میرسد

عمه کمک که معجرم آتش گرفته است

شاعر: قاسم نعمتی 
 

وای مادر مددی کن جگرم می‌سوزد

که نه تنها جگرم پا به سرم می‌سوزد

زهر اثر کرده به زانو و ستون فقرات

جگرم پاره شده تا کمرم میسوزد

کسی آید ز وفا چشم جوادم گیرد

پیکرم پیش نگاه پسرم می‌سوزد

همره هر نفسم خون ز لبم می‌پاشد

تار میبینم و چشمان ترم می‌سوزد

چون مقطع شده حرفم ، پی اخبار ولا

دود می‌گویم و بر لب جگرم می‌سوزد

شاعر: امیر عظیمی مهر 
 

یک دلم رو بسوی قبله ی هشتم دارد

یک دلم میل حریم حرم قم دارد

خواستم روضه بخوانم ز برادر، دل گفت

خواهرش وقت عزا حقّ تقدم دارد

***

چه قدر، جان برادر به زمین می افتی

ای عزیز دل خواهر به زمین می افتی

تو علی هستی و در کوچه بسمت حجره

مثل زهرای پیمبر به زمین می افتی

***

این عبایی که کشیدی به سرت یعنی چه

این قد خم شده و مختصرت یعنی چه

کاخ مأمون چه به روز دل تو آورده

روی لب، لخته ی خون جگرت یعنی چه

***

از نفس های تو اندوه و غمت می ریزد

هر قدم، عمر تو پای قدمت می ریزد

هی نفس، سرفه، نفس، سرفه، نفس، وای چقدر

پاره پاره جگر از بازدمت می ریزد

***

حجره بسته است برادر، چه سرت می آید

چه کسی بر بدن محتضرت می آید

خواهرت نیست اگر، مانده برایت پسری

شکر حق، لحظه ی آخر پسرت می آید

***

خوش بحالت! پسری مانده برایت، مولا

قوّت بال و پری مانده برایت، مولا

خوش بحال پسرت، هست سرت در بر او

خوش بحالت که سری مانده برایت مولا

شاعر: غلامرضا سازگار 
  

خراسان می دهد بوی مدینه

خراسان کوه غم دارد به سینه

خراسان را سراسر غم گرفته

در و دیوار آن ماتم گرفته

خراسان! کو امام مهربانت؟

چه کردی با گرامی میهمانت؟

خراسان راز دل ها با رضا داشت

چه شب هایی که ذکر یا رضا داشت

خراسان کربلای دیگر ماست

مزار زاده ی پیغمبر ماست

خراسان! می دهد خاکت گواهی

ز مظلومی، شهیدی، بی گناهی

به دل داغ امامت را نهادند

امامت را به غربت زهر دادند

دریغا! میهمان در خانه کشتند

چه تنها و چه مظلومانه کشتند

امامِ اِنس و جان را زهر دادند

به تهدید و به ظلم و قهر دادند

ز نارِ زهرِ دشمن، نور می سوخت

سراپا همچو نخل طور می سوخت

ز جا برخاست با رنگ پریده

غریبانه، عبا بر سر کشیده

گهی بی تاب و گه در تاب می شد

همه چون شمع روشن آب می شد

میان حجره ی در بسته می سوخت

نمی زد دم ولی پیوسته می سوخت

ز هفده خواهر والا تبارش

دریغا کس نبودی در کنارش

به خود پیچید و تنها دست و پا زد

جوادش را، جوادش را صدا زد

دلش دریای خون، چشمش به در بود

امیدش دیدن روی پسر بود

پدر می گشت قلبش پاره پاره

پسر می کرد بر حالش نظاره

پدر چون شمع سوزان آب می شد

پسر هم مثل او بی تاب می شد

پدر آهسته چشم خویش می بست

پسر می دید و جان می داد از دست

پسر از پرده ی دل ناله سر داد

پدر هم جان در آغوش پسر داد

شاعر: حبیب باقرزاده 
  

آقایمان آمد عبا روی سرش بود

رنگ کبودی بر تمام پیکرش بود

در کوچه یاد ماجرای کوچه افتاد

یافاطمه یافاطمه ذکر لبش بود

دستی به پهلو دست دیگر روی دیوار

پهلو گرفتن یادگار مادرش بود

او در میان حجره‌ای دربسته اما

صدها فرشته در کنار بسترش بود

او دست و پا می‌زد ولی با کام عطشان

گویا که دیگر لحظه‌های آخرش بود

اما تمام فکر و ذهنش کربلا بود

یاد غریبی‌های جد بی سرش بود

مردم گریز کربلایم اینچنین است

آمد جواد و لحظۀ آخر برش بود

اما به دشت کربلا جور دگر شد

اربابمان بالای نعش اکبرش بود

باید جوانان بنی هاشم بیایند

تا این بدن را بر در خیمه رسانند

شاعر: داود رحیمی 
  

پرچم مشکی عزای حسین

هدیه ای از سوی خراسان است

قطرات طلایی اشک از

برکات حریم سلطان است

 

خود آقا محرم هر سال

خانه اش تکیه ی عزا می شد

سر در خانه اش علم می بست

روضه ی کربلا به پا می شد

 

پرچم یاحسین بر می داشت

بوسه میزد به چشم می مالید

گریه می کرد و روضه ای می خواند

بعد هر پرچمی که می کوبید

 

یک طرف پرچم ابالفضل و

یک طرف یاحسین را میزد

مثل هر روضه خوانی اول کار

صاحب روضه را صدا می زد

 

 بغض می کرد و با غضب می گفت:

کار دست شما نمی ماند

کاش باشم دمی که مهدی من

رجز انتقام می خواند

 

باصدایی گرفته و لرزان

وارد روضه ی گلو می شد

ازگلو حرف می زد و خنجر

از بدن ها که زیر و رو می شد

 

از بدن های بی سر و از نعل

از سری که ز نیزه می افتاد

روضه می خواند از خرابه ی شام

از غم زینب و غم سجاد

 

ماجرای اسارت زینب

گرد ماتم به روضه می پاشید

خود غریب است و خوب می فهمید

عمه اش در خرابه ها چه کشید 

 

شاعر: وحید قاسمی 
 

آسمان مدینه در سینه

كوهی از بغض و ناله ها دارد

چون شنیده امام آینه ها

قصد ترك مدینه را دارد

 

 كوچه های مدینه می دیدند

لحظه ی تلخِ رفتنِ او را

صحنه ی التماس كاسه ی آب

لرزش دست حضرت زهرا

 

 به زنان قبیله اش فرمود:

مرهمی بهر زخم هجران نیست

من به این شهر بر نمی گردم

احتیاجی به آب و قرآن نیست!

 

توشه راهم به روح پیغمبر

صلوات و سلام هدیه كنید

چند روزی برای غربت من

ای زنان مدینه گریه كنید

 

بین ایتام  با رعایت عدل

همه ی ثروتم شود قسمت

خانه ی ساده و محقر من

تا ابد وقف روضه و هئیت

 

 طبق معمول هرشب جمعه

مجلس روضه باز پابرجاست

همه شركت كنید ای مردم

بانی روضه مادرم زهراست

 

 خوب بر آخرین وصیت من

گوش جان؛ ای قبیله بسپارید

بر مزار غریب اجدادم

در بقیع شمع و لاله بگذارید

 

این سفارش همیشه اشكم را

می برد در خروش و جز و مد

بر سر قبر مادر عباس

حرف مشك و عطش نباید زد!

 

شاعر: قاسم صرافان 
  

لب خشک و داغی که در سینه دارم

سبب شد که گودال یادم بیاید

اباصلت! آبی بزن کوچه‌ها را

قرار است امشب جوادم بیاید

 

قرار است امشب شود طوس، مشهد

شود قبله‌گاه غریبان مزارم

اگر چه غریبی شبیه حسینم

ولی خواهری نیست اینجا کنارم

 

به دعبل بگو شعر کامل شد اینجا

«و قبرٍ بطوس»ی که خواندم برایش

بگو این نفس‌های آخر هم اشکم

روان است از بیت کرب و بلایش

 

از آن زهر بی‌رحم پیچیده‌ام من

به خود مثل زهرای پشت در از درد

شفا بخش هر دردم از بس که خواندم

در آن لحظه‌ها روضه‌ی مادر از درد

 

بلا نیست جز عافیت عاشقان را

تسلای دردم نگاه طبیب است

من آن ناخدایم که غرق خدایم

«رضا»یم، رضایم رضای حبیب است

 

شرابش کنم بس که مست خدایم

اگر زهر در این انار است و انگور

کند هر که هر جا هوای ضریحم

دلش را در آغوش می‌گیرم از دور

 

شدم آسمان، پر کشد تا کبوتر

شدم دشت، تا آهو آزاد باشد

شدم آب، تا غصه‌ها را بشویم

میان حرم زائرم شاد باشد

 

اباصلت آبی بزن کوچه‌ها را

به یادِ سواری که با ذوالفقارش

بیاید سحر تا بگردند دورش

خراسان و یاران چشم انتظارش

  

شاعر: محمد فردوسی 
 

ابری سیاه، چشم ترش را گرفته بود

زهری توان مختصرش را گرفته بود

معلوم بود از وَجَناتش که رفتنی است

یعنی که رُخصت سفرش را گرفته بود

از بس شبیه مادرش افتاد بر زمین

در انتهای کوچه سرش را گرفته بود

تا رو به روی حجره خمیده خمیده رفت

از درد بی امان، کمرش را گرفته بود

چشم انتظار دیدن روی جواد بود

خیلی بهانه ی پسرش را گرفته بود

بر روی خاک بود که پیچید بر خودش

آثار تشنگی، جگرش را گرفته بود

افتاد یاد جدّ غریبی که خواهرش …

… در بین قتلگه خبرش را گرفته بود

دیگر توان دیدن اهل حرم نداشت

از بس که نیزه دور و برش را گرفته بود

وقتی که شمر آمد و کارش تمام شد

خلخال دختری نظرش را گرفته بود

شاعر: غلامرضا سازگار 
  

کعبه ی اهل ولاست صحن و سرای رضا

شهر خراسان بُوَد کرب و بلای رضا

در صف محشر خدا مشتری اشک اوست

هر که در اینجا کند گریه برای رضا

کیست پناه همه جز پسر فاطمه؟

چیست رضای خدا غیر رضای رضا؟

بر سر دستش برند هدیه برای خدا

ریزد اگر دُرّ اشک، دیده به پای رضا

زهر جفا ریخت ریخت، شعله به کانون دل

خونِ جگر بود بود، قوت و غذای رضا

نغمه ی قدّوسیان بود به آمین بلند

حیف که خاموش شد صوت دعای رضا

یاد کند گر دَمی ز آن جگرِ چاک چاک

خون جگر جوشد از خشت طلای رضا

از در باب الجواد می شنوم دم به دم

یا ابتای پسر، وا ولدای رضا

بوسه به قبرش زدم، تازه ز طوس آمدم

باز دلم در وطن کرده هوای رضا

گر برود در جنان یا برود در جحیم

بر لبِ میثم بُوَد مدح و ثنای رضا

شاعر: رحمن نوازنی
  

باز شب آخر ماه عزاست

باز دلم پیش امام رضاست

باز دو چشمان ترم تشنه اند

باز خراسان دلم کربلاست

 

مدینه گریه ها برایت نمود

چقدر معصومه دعایت نمود

دشمنت از خانه غریبانه برد

برد و غریبانه فدایت نمود

 

زهر تو را به پیچ و تابت کشید

آه تو را به التهابت کشید

زهر به تو خوراند و دشنام را

به ساحت ابوترابت کشید

 

قاتل تو که میهمان کشته بود

تو را به دست این و آن کشته بود

ولی به ولله تو را زهر نه!

تو را فقط زخم زبان کشته بود

 

وای که از سوز جگر سوختی

تا در حجره در به در سوختی

صدای یا فاطمه ات تا رسید

گمان کنم که پشت در سوختی

 
منبع: http://hosenih.mihanblog.com

درباره نویسنده

گروه فرهنگی امیدواران

دیدگاهتان را بنویسید

19 − 17 =