انتظار

انتظار/جمعه 9 مهر 1389

نوشته شده توسط گروه فرهنگی امیدواران

تاريخ تولد

انتظار/جمعه 9 مهر 1389

بسم الله الرحمن الرحیم

﴿… وَ بِالْوالِدَينِ اِحْساناً… ﴾
هجده­ ساله بودم و در اوج جواني؛
آزمون سراسري موسوم به كنكور را هم داده بودم و در انتظار اعلام نتايج دقيقه ­شماري مي­كردم؛
پدرم به اقوام وعده داده بود كه در صورت قبوليِ من، سورِ مفصّلي برپا كند.
… بالاخره انتظار به پايان رسيد و نتيجه همان دل­خواهِ پدرم بود:

با رتبه­ ي بسيار عالي، در همان انتخابِ رشته­ ي اولم، در بهترين دانشگاهِ شهر پذيرفته شدم. جشنِ مفصّل فارغ التحصيلي در دبيرستان برپا شد و به نفرات اول، هدايايي تقديم شد… به من هم يك ساعت مچي دادند.


اما روي ديگر سكه:
پدرم همان شبِ جشن در بيمارستان بود؛

خوب به خاطر دارم

آن روز را كه به بيمارستان رفتم و نگاه مظلومانه ­ي پدرم را كه با شادي و غم هم­راه بود؛

شادي از قبوليِ من و غمِ بيماريِ خودش؛ سكته ­ي قلبي!

از قبولي ­ام گفتم و ساعت مچي را نشانش دادم؛ غنچه­ ي لب­خندي به لبانش شكوفه كرد؛

غنچه ­اي از پيوند غم و شادي.

نگاهي به ساعتم انداخت و تنها يك جمله­ ي كوتاه گفت: مراقب مادرت باش!

آن روز جمعه بود؛ جمعه ­اي فراموش نشدني براي خانواده­ ي ما.

من به خانه برگشتم. غم سنگيني دلم را مي فشرد و من دليل آن را نمي­دانستم.

… اما به زودي معلوم شد. انگار يك­باره خانه را بر سرمان خراب كردند.

اقوامي كه شايد سالي يك­بار هم به ديدنمان نمي­آمدند،

آن شب آمدند و تلخ­ترين خبر را در گوشمان سرودند…

آن شب پدرم را از دست داده بودم.

… روزها مي­گذشت و ما…

در خانه، جاي خاليِ پدر را بيش­تر احساس مي­كرديم.

تازه فهميده بوديم كه چه پشتيباني را از دست داده­ ايم! غمِ داغ برادر را برادر مرده مي­داند.

پدر يعني حامي؛ پدر يعني دل­سوز؛

پدر يعني نگهبان؛ يعني چتر…

و در اين ميان، نگاه هاي ترحم آميز اقوام، بيشتر خُردمان مي­كرد.

… روزها سپري مي شد و من به دانشگاه مي­رفتم.

از غمِ هجرانِ پدر شايد كمي رهيده بودم؛

اما فكري در سرم افتاده بود كه خيلي آزارم مي­داد:

من خيلي در حق پدرم كوتاهي كرده بودم؛ به بهانه ي درس خواندن و كنكور، به حرف­هايش زياد اعتنا نمي­كردم و دستورهايش را عملي نمي­نمودم.

راستش در اين اواخر يادم هست كه از من رنجيده خاطر بود. غرورِ جواني و مستيِ شباب پرده روي عقلم افكنده بود و من به پدرم، به عزيزم، به همه­ي جانم، بي­توجه ي مي­كردم.

اكنون من مانده بودم و عذابِ وجدان.

«اي­كاش» ها امانم را بريده بود:

اي­كاش تا زنده بود، دستش را مي­گرفتم و مي­بوسيدم؛

اي­كاش خجالت نمي­كشيدم و مي­گفتم: بابا دوستت دارم؛

اي­كاش به هر نحوي شده او را از خودم راضي مي­كردم…

و اي­كاش…

البته دستش را كه نه، اما صورتش را بوسيده بودم؛ ولي تنها در دوران كودكي­ ام،

و شايد يك بار هم آن روز كه صورتش را بر روي خاك نهادند. حالا من مانده بودم و عذابِ وجدانِ عمل نكردن به اين آيه­ ي قرآن:

﴿ وَ بِالْوالدِيَنِ اِحْساناً.﴾[1]


اين فكرها، آيينه­ ي دِقّم شده بود تا مدّت ها…

تا اين كه در دانشگاه با يك دوست آشنا شدم.

دوست كه چه بگويم! عزيزتر از جان، دل­سوز و با محبت.

آشنايي با اين دوست، نقطه­ ي تحول زندگي­ ام بود.

او افقي تازه از آيه­ي ﴿ وَ بِالْوالدِيَنِ اِحْساناً ﴾ را به من نشان داد؛ او راهي براي جبران ِمحبتِ ناكرده به پدرم، باز كرد و به من فهماند كه پدر حقيقي­ ام كيست؟

كلام رسول خدا – كه دورد خدا بر او و خاندانش باد- را بر من خواند كه فرموده­ اند:

 

« من و علي دو پدر اين امت هستيم و قطعاً حق ما بر آن­ها بزرگ­تر از حقِ پدرِ نَسَبي بر آن­هاست.»[2]

آري! امامانِ معصوم در هر زمان، پدرِ دل سوزِ امت­ اند.[3]
… و اكنون

كه پس از سال­ها آلبوم خاطرات ِگذشته ­ام را ورق مي­زنم، به تاريخ تولدم مي­رسم، در بيست سالگي!

همان تاريخ كه پدرِ واقعي ­ام را شناختم؛

همان تاريخ كه نامِ زيباي مولايم، حضرت مهدي عليه ­السلام زنده ­ام كرد

كه تا پيش از آن مرده بودم!

حالا تازه فهميده­ ام كه يتيم واقعي كيست؛

« يَتيمٍ انْقَطَعَ عَنْ اِمامِهِ »:« يتيمي كه از امامش دور افتاده »

« وَ لا يَقْدِرُ عَلَي الوُصُولِ اِلَيْهِ »[4]:« و راه ِوصالِ آن بزرگوار را نمي­داند.»

اكنون، بند­بند تنم، ضلع ضلعِ استخوانم، همه­ ي عروق و اعصابم، چشم و گوش و دست و پايم،

همه ­و ­همه شاهدند كه:

تو اي پدرِ مهربان! از هنگام تولد دوباره­ ام، تو دستم را گرفته­ اي.

و بيش از هر پدرِ دل­سوزي، ياري­ ام كرده ­اي.

تو اي مولاي زمانه! اي حجت زمان! اي امام حاضر! اي پدرِ مهربان!

اي كه بر فرش هاي ما قدم مي­نهي! اي كه در بازارهاي ما آمد و شد مي­كني![5] مرا ببخش كه روزها و شبانگاه زندگانيم را، گاه بي يادِ تو سپري مي­كنم.

معرفت­ ام بخش كه بيش­تر به يادت باشم!

محبت­ ام ده كه جز تو را در دعايم از خدا طلب نكنم!

اكنون سال­هاست كه بر سرِ مزارِ پدرم مي­روم

و پسر شش ساله­ ام را نيز به هم­راه مي­برم.

به ياد مي­آورم آن زمان را كه دستانِ كوچكم در دست پدر بود؛

آن گاه صورت زيباي پدرم را در ذهن به تصوير مي­كشم.

ياد مي­كنم خنده­هايش را، محبت­هايش را، سخنانش را،

و بي­ اختيار اشك بر گونه هاي من و پسرم جاري مي­شود.

آن­گاه در نزد قبر پدر دست به دعا برمي­دارم[6] و مي­گويم:

خدايا! تو كمك ­ام كن كه به آن آيه ­ي قرآن عمل كنم

و پدرِ دل­سوزم، امام زمانم را تنها نگذارم!

اگر پدرِ جسماني­ ام از دنيا رفته، پدر حقيقي­ ام زنده است.

ياري­ ام كن تا زندگيم با ياد ِآن مولا پيوند خورد!

ياري­ ام كن تا يتيمان ِواقعي را بيدار سازم كه لااقل متوجّه يتيميِ خود شوند؛

بفهمند پدري دارند كه بايد به سويش حركت كنند؛

ياري ­اش كنند و دعايش نمايند…

و تو، پسرم! بدان كه من پدرت نيستم.

پدرِ من هم اين خفته در مزار نيست.

پدر واقعي ِما زنده است؛ زنده­ ي زنده.

سخنان ِما را مي­شنود و خواسته­ هاي ما را مي­داند.

از اين پس به او رجوع كن و حل مشكلاتت را از او بخواه!

تا در گوشم قصه­ ي تو،

در چشمم چهره­ ي تو،

در سينه­ ي من آتش تو پنهان شد.

در لب هايم سوزِ بيان،

در قلبم شورِ نهان،

در ديده­ ي من اشك ِروان جوشان شد.

______________________________________________________________________
[1]. اسراء(17): 23.

[2]. تفسير كنزالدقائق 2: 65؛ ذيل آيه­ي 83 سوره­ي بقره.

[3]. امام رضا عليه­السلام فرموده اند:« … اَلاِمامُ الاَنيسُ الرَّفيقُ وَ الوالِدُ الشَّفيقُ…»؛ كافي1: 198، ح1.

[4]. احتجاج طبرسي1: 9 (بخشي از روايت پيامبراكرم صلي­الله­عليه­و­آله).

[5]. در روايت آمده:« يَتَرَدَّدُ بَيْنَهُمْ وَ يَمْشي في اَسْواقِهِمْ وَ يَطَأُ فُرُشَهُمْ وَ لا يَعْرِفُونَهُ »:«(امام زمان عليه­السلام) در بين مردم رفت وآمد مي­كند؛ در بازارهايشان راه مي­رود و بر فرش­هايشان قدم مي­گذارد؛ ولي (مردم) ايشان را نمي­شناسند »؛ غيبت نعماني: 163، ح4.

[6]. حضرت اميرمؤمنان علي عليه­السلام فرمودند:« زيارت كنيد مردگان را؛ زيرا آن ها خوش­حال مي شوند و حاجت خود را در نزد قبر آن ها از خدا بخواهيد، بعد از آن كه آن­ها را دعا نموديد »؛ كافي 3: 229، ح 10.

 
منبع: گروه فرهنگی امیدواران

درباره نویسنده

گروه فرهنگی امیدواران

دیدگاهتان را بنویسید

هجده − 7 =