انتظار

انتظار/جمعه 21 تیر ۱۳۹۲

نوشته شده توسط گروه فرهنگی امیدواران

… برخيز… برخيز! آري يوسف را آوردند. درنگ جايز نيست.
برمي خيزي. در اتاق كوچك و تاريك خود جستجو مي كني؛ امّا نه، هيچ چيز در بساط نداري… هيچ چيز. به كنج اتاق خيره مي شوي. آري، آن جا را نگاه كن… روي آن پاره حصير به هم پيچيده، تنها كلافي نخ، بي فايده افتاده است و ديگر هيچ…
لحظه‎اي قامت خميده و رنجورت را به ديوار كهن سال پشتِ سر استوار مي كني؛ به فكر فرو مي‏‏‎روي: اي كاش تو نيز از اشراف شهر بودي!
كلاف نخ را بر مي‎داري؛ از اتاق بيرون مي‎روي… وه! چه غوغايي است… مرد و زن، كوچك و بزرگ، پير و جوان، همه و همه به سوي بازار مي‎دوند… ديگر مجالي براي صبر نيست.
از هر سوي، انديشه‎اي هراس آميز بر دلت نِشْتَر مي‎زند: اي كاش تو نيز از اشراف شهر بودي! دل خوش مي‎داري… يوسف به تو نيز خواهد نگريست؛ گرچه…
قدم‎هاي كوچك و سنگين خود را برمي‎داري؛ ياراي رفتن نيست.
هياهويي است. گويا هنوز يوسف را از كجاوه‎ي غيبت بيرون نياورده‎اند، چه قيل و قالي است!
هر كسي با تحفه‎اي براي خريداريش در دست، ايستاده است…
يكي زندگي‎اش را… يكي فرزندانش را… ديگري جانش را!
آه كه چه‎قدر ما تهي‎دست‎ايم! آخر نگاه كن، نگاه كن… مي‎نگري. چشمانت خيره مي‎شود. زبانت مي‎خشكد. خدايا! چه كساني به انتظارِ آمدنش نشسته‎اند و كمر شكسته‎اند!
جعفربن‎محمد صلوات الله عليه پاي برهنه روي خاك زانو زده است… واي بر ما!… خدايا! چه مي‎گويد؟! گوش جان به كلامش مي‎سپاري:
«مولاي من! غيبت تو خواب از ديدگانم دور ساخته و زمين را بر من تنگ گردانيده و آسايش دل را از من ربوده است. آقاي من! پنهانيِ تو درد و رنج مرا به سختي‎هاي اندوه‎زاي روزگار پيوسته و از دست رفتن ياران امكان گرد هم‎آمدن و برانگيختن را از ميان برده است.
هنوز از ياد يك بلا و سختي دوران غيبت اشك ديدگانم نخشكيده و سوز و ناله‎ي دل، آرام نشده كه رنج و شكنج شديدتر و دردناك‎تري در برابر ديدگانم آشكار و نمايان مي‎شود.»
بنگر موسي‎بن‎جعفر عليه السلام را … مي‎نگري. مي‎شنوي چگونه ناله‎ي هُجر سر مي‎دهد:
«اَللّهْمَّ عَجِّلْ فَرَجَهْ وَ سَهِّلْ مَخْرَجَّهْ.»
بنگر علي‎بن‎موسي را. درود خدا براو باد! مي‎نگري. ببين كاسه‎ي خونين چشمانش را.
اين جا جولانگاه پهلو شكستگانِ حريم ولايت است. بازگرد… ديگر جايي براي تو نيست.
بهاي يوسف اشك‎هاي به خون شسته‎ي زهراست؛ سرهاي بي‎تن عاشوراست؛ چهارده سال به كنج زندان نشستن امام صابران است… با اين همه، دل خوش مي‎داري؛ شايد تو نيز از خريدارانش به حساب آيي!
آرزو مي كرديم در خيل مشتاقان يوسف فاطمه درآييم. محفلي كوچك آراستيم. بر قدوم به صف نشستگان گل نثار كرديم. بر تارَك مجلس آذين بستيم… باشد كه در خيل خريداران آن مهربان به پرده نشسته به حساب آييم.

 
منبع: گروه فرهنگی امیدواران

درباره نویسنده

گروه فرهنگی امیدواران

دیدگاهتان را بنویسید

15 − 5 =